![]() |
![]() |
|
|
طبق گفته خود آلمایی ...امروز عقد آلما جونم هست ...خواهری برات یه دنیا خوشبختی آرزو می کنم ....همیشه همراه شدنتون مبارک ...برات بهترین ها رو آرزو می کنم ...برای تو و همسریت ...
************************************** ************************************** دیرزو کلاسی بود که با امید داشتم و حذفش کرده بودم ...همکارام رفته بودن ...می شنوم ...دلم میگیره ...بچه ی لاغرمن (!) نه مال من نیست ... اون زندگی تموم شده ... هم سر کلاس بوده ...چقدر وقتی ازش می شنوم حالم گرفته میشه ...خوشحالم که سر کلاس نبودم ...خوشحالم ! همین که صحبتهامون با خانوم همکار به نقطه میرسه ...عزیزترین میتله ...میگم رسیدی ؟...رفته یه مسافرت کاری ...صبح خیلی زود راه افتاده ...کلا این هفته رو نصفه و نیمه تنهام ...مسافرته همش !... میگه ...مگه مس مسم رو نگرفتی ؟میگم نه ! میگه چرا صدات گرفته ...میگم خوبم ...یه ریزه اصرار میکنه و منم تعریف می کنم ...چیزی نمیگه ...یه ریزه حرف میزنه ووو تهش موقعی که باید قطع کنه ...مث همه زمانی که حالم بد میشه و دارم به امید فکر می کنم و اون با حوصله به حرفهام گوش میده ...میگه : "به من فکر کن ...به من !" میگه ما کنار همیم ...تو خوشی و غم ...تو خوشی که هر کسی می تونه باشه ...خوشی و غم ! نمی خوام تو خودت بریزی ...بغضهات رو قورت نده ...بریزش بیرون ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:11 توسط گل خانوم |
|
|
نمی دونم چرا... ولی حس می کنم حرفی برای زدن ندارم ...برای همین فقط روزانه می نویسم ...روزام دارن تکراری میشن ...هر چند که یه چیزایی اذیتم می کنه اما باهاشون یه جورایی کنار میام ...و زندگی در حال حاضر یعنی همین ...کنار اوومدن !!! همه پنجشنبه رو خونه موندم ...توی یه جای گرم خوابیدم ...تااااااااااااااااا غروب ...هوا که گرگ و میش شد ...دیگه بیدار شدم اما از جام تکون نخوردم ...عزیزترین هم که برنامه داشت و اداره بود ...شب هم که رسید خونه خسته و کوفته ...دلم نیومد بیدار نیگهش دارم ...اماخودش که یه ریزه استراحت کرد ...تلید و حرفیدیم تااااااااااااااااا ۲:۴۷ صبح جمعه ... من یه ریزه دخملی بدی شدم و همش بهونه گیر...اونم تحمل میکرد خووووووو... جمعه هم آش رشته پزوندم ...مامان قرار بود بره عروسی ... منم تا ۸:۳۰ خوابیدم و بعدش هم با عزیزترین صحبت کردیم تاااااااا ۱۰:۳۰ بعدش هم رفتم دنبال کارای آش ...قراربود خواهری هام بیان خونمون ...ولی از اونجایی که انگار قسمت نیست که ما خواهریها دور هم جمع شیم ...بهاره که دیر وقت اومد...اونم چی با شوشو و بچه اش ...اینقدر دخمل خوبی بودم شام هم پزوندم و خاطره و بهاره با شوشوهاشون و بچه هاشون ...خونه ما بودن (بدون مامان و بابا ) ...خوب بود ...خوش گذشت ...هر چند که آش ایندفعه هم خوراک خاله ها شد اما خوش گذشت...با اینکه یه ظرف کوچیک خوردم اما بدجوری روی دلم نشست و شام هم که عین قحطی زده ها (آخه وقتی همه کنار همن نمیشه نخورد ...بهم خوش میگذره خوووووووو) افتادم به جون برنج و قیمه ...حالا نخور و کی بخور؟!!! خلاصه اینکه حسابی خسته شدم ...همش داشتم فک میکردم چطوریه که خانومای شاغل همه کارای خونشون (*البته بیشتر کاراشون *) راست وریسه و خونه تمیز و مهمون داری هم به راه و غذای شوهر هم که همیشه حاضر ...حالا برای بعضی ها این وسط بچه رو هم اضافه کن ... فک می کنم این وسط تعداد کمی هستن که خودشون یادشون نمیره ... جمعه شب هم عزیزترین برنامه داشت و دیر اومد خونه و هم اینکه من خیلی شل و وا رفته و خسته بودم ...تازه معده درد هم داشتم ...اینطوری شد که دیگه ۱۱ خوابیدم ... همین دیگه ...دوستتون دارم دوست جونیای خوبم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:39 توسط گل خانوم |
|
|
دلیل اینکه آرومم ... امید لمس دستاته ... همین لبخند پنهانی... کنار لحن گیراته همین دستای تنهامه...همین دنیای تاریکم... همین تردید چشمامه. ************************************************** کارامو تا یه حدودی انجام دادم ...یه ریزه خورده کاری دارم ...که اگهه حوصله کنم و تحمل ...و همه شونو صفر کنم ...فقط می مونه کارای روزانه ... این روزا یه جوریم ...سر گور آرزوها ایستادم ...آرزوهایی که با دستای خودم کشتمشون ...نمی خوام احیا شن ...نمی خوام که باشن !!! اما می بینم هی قد علم می کنن و من هی سرکوبشون می کنم ...هی میام که دربارشون حتی حرف برنم اما یهویی قورتش میدم ...واقعیت دهن کجی می کنه و من می مونم یه دنیا تنهایی ...یه دنیا تردید تموم نشدنی... بی خیال ...هیچ چیز مهم نیست ...همین که میگذره خوبه ! هر چند که دوست ندارم اینطوری بگذره اما ...نه پایانی هست و نه در حال حاضر چاره ای ! دارم گنگ می نویسم می دونمم ... حرفهایی هست برای نزدن ...حرفهایی که هرگز سر بر ابتذال گفتن فرو نمی آورند وسرمایه هر انسانی به اندازه حرفهایی است که برای نزدن دارد ... دوستتون دارم دوست جونیای ماهم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:37 توسط گل خانوم |
|
|
روحم از بار میوه ی پخته اش سنگین است ...
یه چند روزی نیستم ...کلی کار عقب افتاده دارم ...که بایستی حتما بهشون برسم ....از استرس های نیمه شب به خاطر کارای انجام نداده که گاهی نمیزاره بخوابم و تو خواب ولم نمی کنه ...خسته شدم ...بهتره یه سامونی بهشون بدم ... ولی به کامنت هاتون جواب میدم ...فقط نمی تونم یه ریزه ...اونم یه مدت کوتاه ...بیام پیشتون ...دوستتون دارم دوستای خوبم ...می دونستین اینو؟ ...بوس روی لپای خشگلتون ... می بینم مسیر زندگی بچه ها داره عوض میشه و من می ترسم ...هر چند مسیر زندگی من مدتیه که یه کوچولو از راه اصلیش منحرف شده ...اما یه جاهایی می ایستم ... و من الان زمان زیادیه که یه جا ایستادم ...منتظر یه دست مسیحایی هستم ...میشه دستمو بگیری ...چشامو ببندم و پشت سرت حرکت کنم ...تا از این کوره راه بیام بیرون و به یه شاهراه برسم ...میشه؟؟؟!!! آخه من گم شدم ... گم شدم در میان خویشتن!!!
نیاز دارم ...نیاز رو حس می کنم ...نیاز به بودن ...کم دارم ...هیچ چیز کامل نیست ...همه چیز نصفه و نیمه اس ...همه چیز .... روحم از بار میوه ی پخته اش سنگین است ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:4 توسط گل خانوم |
|
|
صبح به زور از خواب بیدار شدم …کی گفته که خدماتی ها باید حتما باز باشن …مدیرها برن عیش و نوش و ماها باسیتیم سر کار؟ تعطیلات بد نبود …عزیزترین چهار روز کنسرت داشت و مرتب اداره بود …هر چند ازم غافل نمیشد ولی برام یه ریزه سخت بود …آخه وقتی که کاری نداره همه زمانشو با منه ! و این که چهار روز پشت هم نباشه سخت بود ..اما خدا رو شکر این کنسرت لعنتی (هر چند صداهه خیلی قشنگ بود) تموم شد … دیروز غروب رفتم خونه مامان بزرگی…بعد هم با مامان برگشتم …دوست پسر تلفنیه بود یادتونه …فک می کردم ازدواج کرده …اما گویا اشتباه کردم …آخه دیروز تو راه که دیده بود منو اومده بود سراغم … امروز صبح به زور از جام بیدار شدم اینقده که عزیزترین دوبا تلید و به زور بیدارم کرد تقریبا …عین کنه چسبیده بودم به پتو …مگه جدا میشدم ازش ؟!!! اومدم سرکار …و طبق معمول این مدت اینجا هم سوت و کوره …به حسن تلیدم تا به آشناشون بگه جنسشون اومده و اینها …توی فروشگاه بود …شصتم خبردار شد …امید اینا رفتن تهران … الانه که داشتم میاومدم سر کار …با عزیزترین می حرفیدم…تا برسم سرکار …طبق معمول هر روز …رسیدم سرتوکلی …دستامو گذاشتم توی جیبم و سرمم انداختم پایین داشتم به حرفهای عزیزترین فکر میکردم …انگاری یه چیزی بهم گفت سرتو بگیر بالا …سرمو که بالا گرفتم ماشینشو دیدم ..خودش شت رول بود و یه خانومی هم کنارش …اما چشمهای من فقط به صورت سنگیش خیره شد …تا زمانی که بره …نیگاه کردم …نمی دونم چرا مث همیشه به صورت دختره درست نیگاه نمی اندازم ...هر چند مهم هم نیست ...(نوش جونش) منگ منگ فقط نیگاه کردم …فک نمی کنم منو دیده باشه ! آخه نمی دونم چرا از پیاده رو داشتم میرفتم برخلاف همیشه !!! بدون قوز …سنگی و جدی …و آروم …نشسته بود …فک کنم داشتن از تهران برمی گشتن ! ناراحتم …ولی گریه ندارم …فقط منگم ...همین …(هرگز نمی تونم ببخشمش حتی لحظه مرگ ...حتیاگه خوشبخت ترین زن دنیا باشم ...هرگز..منتظر روزیم که ... ) خدایا کمکم کن ! بزار سرپا شم …آخه از روزی چند مرتبه مردنم چی عایدت میشه ؟!!! اگه گناه کبیره هم کرده باشم تا به حال باید ازم راضی می شدی…فک نمیکنی کافیه دیگه ؟!!! دومرتبه جلوی شرکتمون تصادف شد …برم ببینم دیگه چه خبره !!!بگو آخه مگه تو فضولی دختر؟!!!فعلا دوست جونیای خوبم ***************** بعدا نوشت: "تا زمانی که بره …نیگاه کردم …نمی دونم چرا مث همیشه به صورت دختره درست نیگاه نمی اندازم ...هر چند مهم هم نیست ...(نوش جونش) دارم نوشته هامو میخونم ...چقد از جمله ام بدم میاد و دلم از جمله ام میگیره |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:51 توسط گل خانوم |
|
|
سلام دوست جونیهای خشگلم ... یه چند وقتیه که با خودم درگیرم ...فک کنم یه یک هفته ای شده باشه !روزام میگذره ...یه کم همه چیز ریخته به هم ! خدا که به ندرت پیش میاد صدامو بشنوه ...اما مهم نیست من پررو تر از این حرفهام ! دیروز یه ایمیلی گرفتم برامون کلاس گذاشته بودن ...منو دو تا از همکارام ...تو لیست اسم امید هم بود ...منم چون نمی خواستم دومرتبه همو ببینیم کلاس خودمو حذف کردم ..به همین راحتی به همین خوشمزگی ...مگه اعصاب فولادین دارم من !!!نمی دونم بالایی ها چرا اینقده بیکارن ...هی فرت و فرت کلاس می ذارن ...دهه ... در راستای بی حوصلگی دیروز عصر نیومدم سرکار ...باید صورتمو می دیدن ...چقده شتیل شلخته شدم ...رفتم ترتیب ابروها و پرزهای صورت رو دادم و الانه احساس سبکی می کنم ...بسیار دیشب شوهر خاطره بهم میگه فک نمیکنی اینهمه لباس تیره کافیه ! دقت کردی مدتهاس این تن به خودش یه رنگ روشن ندیده ؟!! ... خوب اینجوریه که تصمصیم دارم یه چند تا بلیز دخترونه بخرم ...که باورم شه هنوز ۲۲ سالمه نه به قول یه دوستی ۹۲ سال امروز ظهریه رفتم نهار خونه بهاره ...خوش گذشت ...تا برسم خونه شون با عزیزترین صحبت کردم ... یه ریزه حال گرفته ام برگشت سرجاش . تقریبا به راه شدم ...همین روزاس که اینو هم با خلق و خوی های گندم و فکرهای مالیخولیاییم بپرونم ... یه چند روزی بود فکرهای اجق وجق ...ولم نمی کرد ... چرا من اینقده می ترسم؟ چرا اینقده از نیگاه کردن به آینده می ترسم؟ صبحیه حسن تلفن کرده بود قیمت یه جنسی رو بگیره و ببینه آیا ما داریم یا نه !!! همین که دارم جوابشو میدم ...صدای امید رو می شنوم ..سرحال ..شاد ...(یعنی به آرامش رسیده ؟!!! )چرا یادم نمیره این تن صدای مردونه ...انگاری تازه یه ساعت پبش از اینها این صدا رو شنیدم ...دلم می گیره و هی بغض می کنم ...هی به خودم فشار میارم ...هی تو دلم می گم کاش زودتر حسن قطع کنه ...و بالاخره قطع میکنه ...فوری تلفنم میزنگه ...عزیزترین پشت خطه ...میشینم به تعریف و اون مث همیشه صبور ...گوش میده ...میگم بغض دارم ...میگه تو محیط کار؟؟؟؟ منم قورتش میدم ...غم باد گرفتم ...از بس بغض قورت دادم ...بهش میگم شاد بود ....حرفهام که به نقطه میرسه ...اون شروع میکنه به حرف زدن ...میگه معلومه که شاد بود ...چرا نباشه؟ اون داره توی حال زندگی میکنه ...قبول کن که فراموشت کرده ...قبول کن که اون رفته ...گذشته تموم شده ....... حالم نسبت به دو سه روز پیش خیلی بهتره ...ببخشین اگه پست قبلیم ....تو گلوی خیلی هاتون بغض رو جا گذاشت ...معذرت می خوام
دوستتون دارم دوستهای خوبم !ممنونم که تنهام نمیذارین ...خدا رو شکر که شماها رو دارم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:24 توسط گل خانوم |
|
|
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم ز آنچه زیر لب می گفت *********************************** و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت چیزی برای گفتن ندارم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:11 توسط گل خانوم |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:0 توسط گل خانوم |
|
||||
|
چشمهاتو که می بندی و وا می کنی می بینی آخر هفته اس ...روزا به قدری پشت هم می دوون که تو اصلا متوجه نمیشی ...خدایا دارم پیر میشم ها ! تو عقد مائد هم همه فک می کردن متولد ۶۲ هستم ...میلاد اومده اینجا(پسر یکی از همکارامه ) بهم میگه چقده قیافه ات معقول شده ...خانومانه شده ...چقده دلم میگره ...زمان داره میگذره و من سرجام ایستادم ...فصت زیادی نمونده ...انگار کن که به یه مریض سرطانی بگی تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیستی ...همیشه دلم می خواسته با یه آه و دم اونم توی خواب تو خونه خودم بمیرم ...اما الان مدتیه دارم فک می کنم چقدر خوب میشد اگه یه ریزه زمان تا مردن داشتم ...تا شاید کارای انجام ندادهر و انجام بدم اما الان میبینم انگار به پاهام زنجیر وصل کردن ...چقدر دلم مسافرت می خواد ...اما شرایطش نیست ...چقدر دلم دور دور می خواد اما پایه اش نیست ...چقدر دلم حتی تنهایی می خواد اما اونم شرایطش نیست ! پس شرایط چی هست ؟ اینم شد زندگی که مجبوری سر جات بایستی ؟ تکون نخوری از جات؟مث آدم منگی که با گنگی به اطرافش نیگاه میکنه و می بینه شیر آبو نبسته و همه خونشو آب گرفته ...و نم یدونه باید از کجا شروع کنه وهمون جا میشینه و زار میزنه ...شروع دوباره سخته ها ! ...می ترسم ...از این فسیل شدن می ترسم ! تازگی ها نم یدونم چرا اینقده برام مهم شده ...که چرا پیر شدم ...که چرا از شادابی تو صورتم خبری نیست ...که چرا پوستم زمخت شده ...که چرا ته دلم خالیه ! چرا هر وقت می خوام دعا کنم می بینم ته دلم هیچی نیست ..انگار آرزویی نمونده ...انگار هیچی ته دلم نیست ! ... سر ظهریه دیروز مامان داشت شله زرد درس میکرد برای هیئتشون ...میگه بیا همش بزن ...یه حاجتی بخواه ...میرم هم بزنم ..اما هیچی دلم نمی خواد ...بی آرزوئم ...خیلی بی آرزو ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:7 توسط گل خانوم |
|
|
یه وقتایی خیلی حس می کنم که چیزی نیستم ...کمم ...ناچیزم ...از وقتی امید ترکم کرد و رفت ...این حس پررنک تر شد ...بچه که بودم خیلی تپلی و سیاه بودم ...همیشه به خاطر سیاه بودنم غصه می خوردم ...شعر می نوشتم اما از اینکه برای کسی بخونمش خجالت می کشیدم که نکنه بی مقدارو ناچیز باشه و بخوان بهش بخندن ...سیاه قلم کار می کردم ...اما هیچوقت کسی ندیدشون ...که نکنه مورد تمسخر باشم !!! کتابام مرتب تر از همه بچه های کلاس بود اما اگه معلممون کتاب از کسی می خواست هرگز مال خودمو نمی دادم ..نکنه بگه چرا کتابت چرا اینطوریه ... هنوزم این حس هست ...هنوزم ناچیز بودن رو حس می کنم ...هنوزهم گاهی موقع حرف زدن تو جمع پت می شم...هنوزم به سختی دوستی انتخاب می کنم ...انیقدر که تو دنیای واقعی فقط مائد رو دارم و شماها رو ...اینجا !! اغلب ساکت بودم و کمتر اظهار نظر کردم ..که مبادا بی ربط بگم و بخوان بهم بخندن !!! از حقم دفاع نکردم که مبادا حقم نباشه و ... الان هم همین طوریه ...خسته شدم ...از خودم ..از فکرهام ..از بی مقدار بودن و ناچیز بودنم ...از اینکه هیچ چیزی نمی دونم ...از اطلاعات فوق ناقصم !..از اینکه خوب حرف نمی زنم حتی ! از اینکه تاثیر پذیرم و نه تاثیر گذار ...همه اینها اذیتم می کنه ...و شاید خیلی چیزای دیگه که نمی تونم اینجا هم بنویسمشون !!!کاش میشد بعضی چیزا رو تغییر داد ...فکر می کنم خیلی از نظر روحی دچار مشکل شدم ...اختلال روحی ...که تو رفتارم هم بی نهایت تاثیر داره !! چرت و پرت نوشتم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:25 توسط گل خانوم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شقایقم ...آبان 88 ، بیست و دو سالمو تموم می کنم ...بنا بود زندگی رو شروع کنم که دوستش داشتم اما خدا نخواست و نشد ...و هر چند تو این رابطه خیلی چیزها رو از دست دادم ...اما قراره منبعد زندگی کنم چرا که هنوزم آدمهایی هستن که دوستم دارنو من هم دوستشون دارم ...
|
| پیوندهای روزانه |
|
شکلک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
88/03/01 - 88/03/07 88/02/22 - 88/02/31 88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 |
|
RSS
|