تبليغاتX
دل نوشته های من


دل نوشته های من

سلام ...نسا جونم ببخش با دو روز تاخیر ...تولدت مبارک دوستم ...انشاله جشن ۱۲۰ سالگیت دوست جونم

نمی دونم چرا از یادم زفت ...آخه فکر می کردم تولد امید یادم می مونه ...فک می کردم امکان نداره از خاطرم محو شه ! اما شد ....دیشب داشتم شام درست می کردم ...یهویی یادم میاد ئه ۲۳ تولد میلاده ...باید بهش تبریک بگم ...میگم ئه ۱۵ تولد نساس ...و امید....نیگاه به تقویم گوشیم می اندازم ...میگه ۱۶ آبان ...می مونم ...من واقعا تولدش یادم رفته  آیا؟ چطور امکان داره ؟ به خودم ...علاقه ام ...به همه چبز شک می کنم ...یعنی به این زودی همه چیز یادم رفته ...فکر می کردم عزیزترین داره جای خودشو باز میکنه ...اما نمی دونستم اینهمه !

و خلاصه به همین راحتی ...به همین خوشمزگی یادم رفت ...

عزیزترین از امروز تا هفته ی دیگه یکشنبه مسافرته ...خیلی نمی تونیم در تماس باشیم ...آخه مسافرت کاریه ! و من بسیار ناراحن می باشم ....دومرتبه تنها می شویم  و دلتنگ !!!

نسا جونم بازم تولدت مبارک

بعدا" نوشت :

گاهی بعضی آدمهایی که تو زندگی آدم حضورشون خاصه و آدمها براشون ارزش زیادی قائلن ...و اینقده خوبن که توش آدم نمی تونه شک کنه حتی ... و اینکه همه کاری برای رضایت طرف مقابلشون می کنن ...اما یهویی یه کاری می کنن که همه موجودیت خودشونو می برن زیر یه علامت سئوال و یا حتی رادیکال !!!انگار همه کارای خوبشونو اون کار بد از بین برده !!!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 7:41 توسط گل خانوم| |

Helloسلام ...خوابم میاد ...اووووووووووووه کل دیروز  رو و همه بعد از ظهر پنجشنبه رو خوابیدم ها ...اما بازم خوابم میاد ...یه کوفتگی عجیب غریب بی سابقه تو نمه که دیگه داره کلافه ام میکنه ...دلم مشت و مال خواست...پس نهایتا" اینکه امروز یک عدد هاپو در خدمت شماست

دیگه اینکه زندگیم کم اتفاق شده ...بهونه گیر شدم ...همه ش هم در حال غر زدن  سر عزیزترین می باشم ...و خدا رو شکر ایشون هم صبوری می کنن

دیگه اینکه دیشب رفتیم خونه مریم اینا (دختر خاله مه) مهمون سرزده براشون اومده بود ...یه آقای وکیل از دماغ  قیل افتاده به همراه خانومش ...که البته خانومش دوست مریم بود و بچه ی خوبی به ظر می اومده ...آقاهه هم بد نبودا ولی خوب من خیلی خوشم نیومد ...اس مس دادم به عزیزترین ..اونا هم با مادریش وخواهریش رفته بودن منزل خاله خانوم ...گوشیشو نبرده بود و من هاپو شدم ...خوب یعنی چی این حرکت ...بعدش هم هر چی توضیح داد تو کت من نرفت که نرفت ...اینجوریهاس دیگه ! من خیلی بدم آیا؟!!!شب هم تا بخوابم و این ذهنو آروم کنم تا همه جا سرک نکشه و من بیچاره رو عذاب نده دیر وقت شد ...اینجوریهاس که الانه خوابم میاد و ...

اینجا بارونیه ...از دیروز همین طور داره میباره و منوکلافه کرده ...دوباره آب گرفتگی جوی ها و خیابونها ...کم شدن تاکسی ها و ...

تازه کلی بچه صورت نشسته و خونه هایی که از سقفشون تلپ تلپ آب می چکه ...بدبختی هایی که من تو خونه گرمم حس نمی کنم ...بچه هایی که از سرما به خودشون می لرزن و فال گرفتن دسشتون و می فروشن...کاش زندگی اینهمه سخت نبود ...کاش جور بزرگترها رو کوچولو ها نمی کشیدن ...کاش ...

از این بارون و سرماش بدم میاد ...خدایا به همه کمک کن !

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:53 توسط گل خانوم| |

آرشیومو می خونم ...تقریبا هم چیز به صورت ریز نوشته شده ...گروپ گروپ اشکام  میریزه رو صورتم ! گروپ گروپ ...هنوز هم آمادگی خوندش رو ندارم گویا ...چقدر خوندن این چرت و پرت ها عذابم میده !!!

خودمو ناز می کنم ...شقا خانومی ...دردونه ...چته ؟چرا ناراحتی ؟ چیزی گم کردی؟ ازت دزدیدن؟ ناراحت نباش خانومی...ببخش ...ببخش و خودت رو راحت کن

براق می شم ...نه نمی تونم ...نمی تونم ببخشم ...نمی تونم ....مث یه دمل چرکین ته دلم مونده ...هر کاری می کنم نمی تونم ببخشم ...تا عمر دارم یادم می مونه ...نمی تونم ببخشم ...نه ...هرگز...فنا شد... هدر رفت ...غرورم ...غرورمو می خوام ...آبرویی که ریخته شده ...حتی نامزد مائد باید منو بشناسه ؟ حتی زمانی که می رم یه لقمه غذا کوفت کنم باید بهم بگن به امید آقا سلام برسونین؟ چی بگم آخه  بهشون ...چی می تونم جز اینکه بگم بزرگستونو میرسونم ...چشم ...حتما"

بغض دارم ...کی قراره این اشکها بخشکه آخه ؟ کی قراره من از این حس بیام بیرون ؟

خودمو ناز می کنم ...گل خانوم...شقا جون ...آروم باش ..آروم  آروم ...یکی اون بالا هست که هواتو داره (داری هوامو خدا جون؟)

***************************

بعدا نوشت :

دیشب وقتی داشتم با عزیزترین حرف می زدم ...یهوویی دومرتبه جدی شد ...صداش خشک و مردونه !گفت :ببین شقایق من یه آدم جدیدم !!! اگه یه چیزی که رو تاقچه اس رو تو هر روز گردگیری کنی به نظرت گرد گذشته روش می شینه ؟!!!!

فک کنم اولین التیماتوم رو گرفتم !!! البته حق داره ...هر چند که خودش میگه دوتا آدم وقتی با همن شریک غم و شادی همن واگرنه تو شادی ها که همه می تونن باشن ...اما این یه التیماتوم واقعی بود ...یا لااقل من اینطوری حس کردم خوووووووووو

میره تمرین و من به حرفهاش فکر می کنم ...خودمو میذارم جاش و می بینم چقده صبر داره و تحمل کرده ...ابنکه اگه اون برای من اینهمه از گذشته بدش حرف میزد و بهم کم توجه بود ...من نمیتونستم اینهمه تحمل کنم ...

نییییییییییییدونم خوب! فک کنم باید یه تغییرات اساسی و یه خونه تکونی واقعی انجام شه تو ذهن و دلم !

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:20 توسط گل خانوم| |

چقده دلم گرفت

با مائده زمانی آشنا شدم که سال دوم آشنایی با امبد بودم ...مائده دوست جون یکی از دوستای امید بود به اسم علی ...

قرار شده بود بچه ها با هم برن سفر ...برن زیارت امام رضا ...و رفتن اون روز من باهاشون تا ترمینال رفتم ...مائه و علی و یاسر کرم و نرگس و امید ...من هم به دلیل اینکه مادریم خیلی سختگیر بود و تا یه دوست رو نمی شناخت اجازه رفتن  توی رو روشن رو هم نداشتم و ندارم ...خود به خود رفتنم کنسل میشد ...توی ترمینال دیدمش ...یه دختر گرم و دوست داشتنی ...به همین راحتی دوست شدیم و دوستیمون ماندگار شد ...علی میره خواستگاری مائده و سر یه سری مسائل پوچ خانواده ها با هم مخالفت می کنن ...و از اونجایی که علی کله شق بود دیگه ادامه نداد و خواستگاری اول دیگه به دوم نکشید و همه چی تمام ...

بعد از یه دوستی ۵ ساله خوب می تونین حدس بزنین حال مائد رو که چطوری بوده ...همه این روزا رو ما کنا ر هم بودیم ...همین طوری که اون الانه کنار منه ...منم یه روزی باهاش بودم ...

بعد طی یه سری اتفاقها الان یه ساله که با مجتبی اشنا شده ...که اون هم قصه ها داره و کلی دردسر برای با هم بودن ...تا یه هفته پیش که سر و کله یه خواستگار پیدا شد و تو شب تولدم که مجتبی و مائده برام گرفتن ...کلی دعا کردم ...که کاش همیشه کنار هم باشن ...اما گویا بازم خدا نخواست ...الانه مائده تلیده و میگه به علی اکبر که فامیل نزدیک مادی هست جواب مثبت دادم ...احتمالا فردا قراره عقده ...و من شوکم ...نمی دونم چرا اشکام بند نمیاد ...چرا زندگی اینطوریه ؟ خدایا کجایی؟ می ترسم ...دستام سرده ...بیا و یه ریزه گرمم کن ...این قشنگ نیست ...این انصاف نیست ...

می خوام به مجتبی بتلم و دلداریش بدم اما دستم طرف تلفن نمیره ...زبونم سنگینه ...آخه بهش چی بگم من !

به مائده میگم :مائد من الان یه کم گیجم برم یه کم گریه کنم و سبک شم ...جای تو هم گریه می کنم ...میزنه زیر گریه ...میگه برای من هم راحت نیست ...کلی حرف منقی می زنه که ذهن من نمی تونه قبولش کنه ! خدایا چی برای آدمها می خوای ؟ دلم تنگه ...بیا و بغلم کن ! بیاو نزار اینهمه تنهایی خوردم کنه ...درسته که این اتفاق برای دوستم افتاده اما چرا شونه های من اینهمه از غمش سنگینه ؟!!! از غم اون سنگینه یا مجتبی ؟!!!

خدایا فکر کنم باید بهت اعتماد کرد بازم ...(تو که از اعتماد آدمها سو استفاده نمی کنی هان؟!!!)برای دوستم خوشبختی آرزو می کنم و همین طورز مجتبی!چون خوبه !!!

می خوام برم گریه کنم ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:47 توسط گل خانوم| |

دیروز روز خیلی خوبی نبود ...روز قشنگی نبود

رفته بودم ساری ...کلاس داشتم ...با خانوم طالبی رفتم ...از فبلش هر کاری کردم کلاسمو حذف کنم نشد ...فقط تونستم خانوم طالبی رو هم با خودم ببرم ....همین !!!

همیشه همینه ...چرا هیشکی به فکر من نیست؟ روح داغون من باید همش بشکنه ! و هیشکی نکرانم نشه ...

عزیزترین دلداریم میده ...امیدوارم میکنه و میگه گذشته گذشته اس ...سر کلاس بودم ...از نمایندگی سه مرتبه تلفن میکنن و رد تماس میدم ...بار چهارم اجازه می خوام و می رم بیرون از کلاس ...موقع صحبت یه سایه سیاه آشنا دیدم ...اما ترجیخ دادم رومو برنگردونم ! و برنگردوندم ... مکالمه ام که تموم شد ...مهندس هادیزاده رو دیدم که از دفتر خانوم منصوری اومد بیرون ...تو نیگاهش یه چیزی بود ...یه حس خیلی بد که تا ته دلم نفوذ کرد و سوزوند دلمو ....چقدر از زنده بودم اون لحظه متنفر شدم ...یهویی سر در کلاس (فیلم هندی شد یهووی) دیدمش ...معلوم بود که نمی دونه باید چه کار کنه ..سلام کرد و من جواب سلامشو ندادم ...سرمو خم کردم و رفتم تو کلاس... دیگه نه هیچی از کلاس شنیدم و نه هیچی دیدم ...خانوم طالبی می گفت صورتش سرخ بود و دستش رو از صورتش برنداشت ... موهاش دومرتبه بلند شده بود ...و جقدر احمقه که نمیدونه موهای کوتاه بیشتر بهش میاد !!!ته ریش داشت...با خودم میگم چقده من هنوزم این صورت رو دوسش دارم ...از خودم بدم میاد ...اون به یکی دیگه متعلقه الانه ...حس گناه میاد سراغم ...و یاد این میافتم که دیشب عزیزترین بهم گفته هر وقت یادش افتادی و بغض کردی ...هر وقت پشتت درد  گرفت به من فک کن ...یه حس بد بهم دست میده ...یادش میافتم ...حتی حس می کنم دلم براش تنگه !!! اس مس مس میدم بهش ...و اون چقده قشنگ آرومم میکنه ...از خنده هاس عصبی چند لحظه پیش دیگه خبری نیست ...بهم میگه همه چیز تموم شد ...بهتر شد تا کی می خواستی کشش بدی؟ همه چیز تموم شد و گرد گذشته روش نشست و من دووباره بغض می کنم و ایندفعه عزیزترین هم متوجه نمیشه که بغض کردم ...

بعد از ظهر هم که سرم به شدت درد گرفت ...بهونه گیر شدم و یه ریزه زیادی عزیزترین رو اذیتش کردم ...

خلاصه دیروز واقعا روز بدی بود ...خیلی بد ... اما امروز یه روز تازه اس ...

زودتر از بقیه رفت ...یعنی اون رفت و بعدش به ماها اجازه ندادن که بریم تااااااااا فرم نظرسنجی رو پر کنیم ......بعد هم دیگه هیچی ...همین ...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 8:21 توسط گل خانوم| |

هرگز فکر نمی کردم تولد امسالم قشنگ ترین تولد بشه برام ...تولدی که حتی نمی خواستم شمعی فوت شه توش ...فک می کردم همش با دلتنگی باشه ...اما نبود ...دلتنگی در کار نبود ...دلم گرم بود ...از سه شنبه شب ...بازار کادوم به راه بود ...امسال کلی کادو خشگل تزیینی گرفتم ...(البته بگم ها ...از این تزیینی ها خیلی خوشم نیومد...آخه بیشترشون وسیله تزیینی آشپزخونه بوده ...خوب الانه که به کارم نمیاد ...ولی خوب چون قشنگ بودن از دیدنشون کلی ذوق کردم )یه اپلیدی جدید هم آبجی خاطره واسم خرید ...سه تا خاله ها  پول دادن ...کادو بهاره هم هنوز ندیدمش اما تو راهه ...اما آبجی آرزو   حتی نتلید بهم تولدت مبارک بگه ...(اشکال نداره لابد خاطرش نبوده )مریم هم یه حافظ خشگل خرید واسم ...نمی دونم چرا از داشتن حافظ های متعدد خسته نمیشم ..این سومین حافظیه که تو خونه دارم ...البته  هیچی حافظ جیبیه نمیشه ...با اون جلد جیگری مخملش که فوق العاده اس...خلاصه تولد امسال ثبت شد تو ذهنم...با یه عالمه خاطره ی قشنگ ...با خاله فاطمه اینا کلی مسخره بازی درآوردیم ...و من بعد از مدتها شیطون شدم ... خیلی ها بهم تلیدن و تبریک گفتن ..دوستایی که فکر نمی کردم یادم باشن ...اما بودن ...

 

عزیزترین ممنونم که آخرین روز بیست ودو سالگی رو (با همه بدی هایی که داشت ) برام منحصر به فردش کردی ...

تازگی ها دارم متحول میشم انگاری ...انگاری دارم بچه میشم ...بازی میکنم ...شیطنت های کودکانه ! خنده هایی که خیلی وقت بود راهشونو گم کرده بودن ...اما چند روزیه رولبم جا خوش کردن ...ریز ریز ...نرم نرم ...از ته دلم ...بازیگوشانه !مستانه !...

هوا اینجا سرد شده ...اون رخوت دلخواه هنوز هم هست و من چه زندگی ای می کنم با وجود این حس !!!...درختای اینجا دارن زرد میشن ...اما زردیشون هم قشنگه ...همیشه پاییز رو دوست داشتم ...به نظرم قشنگترین فصل خداست ...اوج قدرت خداست ...  وقتی عزیزترین داشت خدا رو شکر میکرد دلم می خواست شکرش کنم ...به خاطر گرمی که داره به دلم میده ...اما کلمه ای نبود ...انگار زبونم یخ کرده بود ...گفتم من تو دلم شکرش می کنم ...اما حقیقتش ...نمی دونستم چی باید بگم !

خدا جون ...نمی دونم حکمتت چی می خواست ...خیلی ها می گن دوستم داشتی ...که بین حس بد و بدتر ...حس بد  رو برام خواستی ! خیلی وقتها با خودم میگم چی میشد جای حکمتت یه ریزه از در رحمتت رو وا میکردی ...نمی دونم ...من هنوزم منتظرم تا ببینم حکمتت چی می خواست ...اما ممنونم ...بایت حس قشنگی که الان دارم ...بابت وجود آدمی که انگار داره حس زندگی رو دومرتبه در من بیدار میکنه ...

خدایا می دونم اگه دری رو وانکنی دری رو نمی بندی ...می دونم تا تحمل سختی ندی امکان نداره خود سختی رو بفرستی ...خدایا بارها ازت کمک خواستم و امروز ممنونم بابت کمکت ...شکرت ...باز هم کمک می خوام ...می دونم بازم روزای سخت منتظرمه ...اما ممنونم و به قول آلما باید به خدا اعتماد کرد ...من سعی خودمو برای خوب بودن می کنم ... ذهنم خیلی درگیره دوست جونیا برام دعا کنید لطفا ...انگار همیشه یه بهونه ای واسه غصه خوردن هست !

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:22 توسط گل خانوم| |

 ۰

 ۰

 ۰

تو آینه نگاه می کنم ...چند خط عمیق خنده که زود بوده الانه پای چشمم و کنار لبم بیافته ...یوست جمع شده ای که پای چشممه ...به نظر چروک میاد ...صورتم تلخ و شکسته اس ...مثل دلم !!! دلی که صدای شکستنش رو کسی نشنید ..."خدا تو هم نشنیدی؟ اصلا به نظرت دل من شکسته اس یا فک می کنی حقم بوده ؟!"این یری زود رس  هین که اومده سراغم آیا؟ !!!

 

فردا 6 آبانه ...روز خیلی مهمی نیست ...یه روزه مث همه روزای دیگه ...با این تفاوت که تولدمه !

بیست ودو سالگی تموم شدی ! با یه دنیا حسرت تموم شدی ! با یه عالمه تجربه ی تلخ تموم شدی ! با یه عالمه دلشکستگی تموم شدی ! فک می کردم اتفاق های مهمی قراره تو این سن برام بیافته ....و افتاد اما چه اتفاق های زشتی ! چه روزای تلخی ...چه گریه ها که تو بالشت خفه نشد ...چه اشکا که  نصفه و نیمه قورت ندادم و چه اونهایی که گروپ گروپ از گونه ام سر خورده ... چه روزایی که تو تنهایی سر نکردم ...چه متلک هایی که بارم نشد ...چه تلخ گذشتی بیست و دو سالگی و چه زشت ...ولی نمی دونم چرا دوست نداشتم تموم شی !!!

یه روزایی فکر می کردم ...الان ...تو این سن ! باید بچگی رو ببوسم وبزارم کنار ...باید خانوم شم !    تموم شد ...عمر خنده ها کوتاه بود ...روزایی که باید از طراوت پر میشد ...تموم شد ...با یه عالمه تجربه های تلخ...با یه عالمه دلخوری ...حنده های کوتاهی که  بیشتر آینده رو تحت تاثیرقرار داد...دلمو ریش کرد و خنده رو از لبم دزدید ...خیلی تلخه ...تو بزرگترین خنده هات یهوویی یادت بیاد یه غم بزرگ داری...

چقده صورتم تابلو وقتی بغض دارم ...فوری یه حلقه گود پای چشمش میافته ...یه حلقه ی تقریبا قرمز ...چشمهام درشت میشه و توش پر از اشک ...چقده تابلو ...وچقدر قشنگ یاد گرفتم قورتش بدم ...اینقدر که وقتی سرم رو میگیرم بالا فقط چشمم مث یه شیشه می درخشه همین!

میگن دعای شب تولد اجابت میشه ...پس منم دعا می کنم ...البته فقط برای خودم ..و نه برای هیچ کس دیگه

خدایا ازت می خوام اگه قراری یه روزی بهم چیزی بدی که ظرفیت  داشتنش رو ندارم  ازم دریغش کن ! نذار حیوون شم و به کسی آزار برسونم ...نزار بیشتر از این از اون شقایق معصوم فاصله بگیرم ...بزار بازم مث امروز گاهی چونه ام بلرزه ...نزار  از دیدن ناراحتی کسی خوشحال شم !خدایا کمکم میکنی؟ نزار بیشتر از این از خودمو زندگیم بدم بیاد ...

شقایقی ! امسال تولدت با تولدهای دیگه ات فرق میکنه ...

تولدت مبارک خانوم ...شاید امسال با بیست و دوسالگی فرق داشته باشه ! البته فقط شاید ...

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:42 توسط گل خانوم| |

سلام  دوستای خوبم ...

دیروز جز آخر وقت همه اش خوب بود ...همه اش زندگی بود ...علی تلید که حال و احوال کنه ...از شنیدن صداش به قدری خوشحال شدم که حد نداره ...وقتی می بینی کسایی یادتن که الان دیگه دلیلی نداره یادت کنن ...یه حس رضایت تو صورت آدم پیدا میشه ! که خیلی وقته نیست اون حسه !خیلی قشنگه تا اسمت میاد میگن اوووووووه خانومه ...دوست داشتنیه !!! (هر چند که تو توی دلت اینو قبول نداری ...اما از اینکه دیگرون حتی به اشتباه یه همچین چیزی میاد تو سرشون ...تو احساس رضایت میکنی !)اون رخوت دلخواسته هنوزم هست !!!

می شنوم جمعه شب ...برنامه بله برون داشته ...نمی دونم چرا بغض می کنم ...نمی دونم چرا اشکام سر می خوره ...نمی دونم چرا تو تاریکی شب میرم سر خاک محسن ...نمیدونم چرا گوشیمو خاموش می کنم و مادریم رو نگران ! نمی دونم چرا از میدون اینقده با حرص  راه میرم که نمی دونم چطور زمان تموم شده ! و رسیدم خونه !!! نمی دونم چرا تا مامان وقتی به صورتم نیگاه می ندازه با اینکه به توصیه عزیزترین صورتمو شستم ...باز هم متوجه میشه که گریه کردم

نمی دونم چرا هی از خودم بدم میاد ...هی بغض می کنم ...هی به خودم میگم تو که دیگه برات مهم نبود چرا داری اینطوری خودتو عذاب میدی؟ نه من واسه اون و ازدواجش ناراحت نیستم برای مرگ آرزوهام ناراحت بودم ...برای شقایقی که همه می گفتن دوست داشتنیه ...برا دختری که می تونست قشنگ زندگی کنه ! و یه جورایی حق زندگی کردن رو ازش دزدین !!! آره دزدیدن ...

برای بی هدفی ناراحت بودم ...برای اینکه دو روز دیگه ۲۲ سالگی داره تموم میشه . من یه مشت خاطره تلخ (هر چند یه روزی شیرین بود ) کف دستم دارم ...یه ریزه تجربه ی به درد نخورد ...یعنی عملا هیچ !!!فک می کنم ...چرا ازم عذر خواهی نشد ؟ چرا نگرانم نیست کسی؟ که حالم آیا بده ؟ که آیا برام جا افتاده ؟ که آیا ؟!!!

هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر می بینم که ناراحت نیستم از اینکه نیست ...ولی برای خودم خیلی ناراحتم ...برای اینکه کاش برای کسی مایه می ذاشتم که دوستم می داشت ...که هر لحظه دوست داشته باشه کنارم باشه نه یه سری حرفهای پوشالی ...اس مس هاش میاد تو سرم ...خانوم به خدا !!! من دوستت دارم ...نم یخوام بپیچونمت ...هر جا میرم دوست دارم تو کنارم باشی !!!!!! میام جلو به جون امید راست می گم !!!

شقا باور کن وقتی اینطوری حرف میزنی کنترلمو از دست میدم و چرت و پرت می گم ...من تحملشو ندارم تو باهام این طوری حرف بزنی ...جبران می کنم خانوم ...به جون شقایق ...از همین حالا...

مهم نیست ...اشتباه کردم دیگه ! نباید تا آخر عمر که خودمو مواخذه کنم ! پیش اومده ...نا خواسته !اما شده ! ایرادی نداره یه روزی بغض گلوی من هم تموم میشه !زندگی قراره با همه قشنگی هاش بهم بخنده ...قراره آینده ی نیومده مال من باشه !!!(مزخرف ترین جمله ایه که شنیدم و تا به حال به زبون آوردم )قراره بهترین ها مال من باشه )چه آدم خود باوری هستم من ها ! اعتماد به نفس نیست که کوه یخه انگاری !!!  

چند روز پیش تز اینها یه بابایی برگشته بهم تیکه می اندازه ...لج  میکنم ...میگم حتمنی باید یه چیزی بگم که تا فیها خالدونش بسوزه ...یادم میاد یه جدایی وحشتناک داشته ...تو سن ۲۶ یا ۲۷ همین حدودها سالگی! بهش میگم آره همه تو یه دوره از زندگیشون یه ریزه از این تنش ها دارن ...حالا برای من یه ریزه بهتر از شما بوده ...هر چند که زود اتفاق افتاد اما چیزی تو شناسنامه ام ثبت نشده ....یارو همچین جا میره تو خودش که فک نکنم دیگه بخواد برای هیشکی از این غلط های اضافی بکنه...

دوست جونیها دوستتون دارم ...بوس رو لپاتو ن

این شعر مال بچگی هامه ! خدم از کودنی زیاد نوشتمش ...فقط بهم نخندین ها ...

************************************

وقتی با چشمهای نازت برام از عشق خوندی اون شب

با خودم گفتم که آره درد دل میدونه این شخص

تا چشام به چشمت افتاد

یه تکون خوردی و گفتی

اهل دیار یاری یا که تو هم بی وفایی؟

گفتمت یه شعر می خواستم واسه ی یه قلب خالی

بی ریا و ساده ...اهل یه درد حسابی

یه نیگاه کردم تو چشمهات

مث یه گل قشنگ بود

تو نگاه مهربونت ، غمی از راز قشنگ بود

شعرات رو همه گذاشتم ،توی صندوقچه ی قلبم

بردمش کنار غم هام ، کنار دردای دیگم

هر روز عادت کرده بودم ، که بیای برام بخونی

هر روز عادت کرده بودم

با دل کوچیک و خسته ام

کنار دردات بشینم

یادته ...یادته اون روز که گفتی

آروم آروم واسه قلبم؟

تو همونی که من هرشب واسش از عشق می نویسم؟

نم نم بارون که بارید ،چشمهامو درد تو پر کرد

شعرات رو یه لحظه دیدم که دارن منو می بینن

با دل شکسته گفتن :از غمت دارن می میرن

با خودم گفتم که دیگه ،نمی خوای برام بخونی

آخه هر روز قبل از اینها در خونمون می شینی !

توی جاده ی غم انتهای کوچه ی عشق

یه غریبی دیدم از دور

که تو دستاش گل و شعر بود

گلهای زرد جدایی ،گلهای نفرت و دودلی

با خودم گفتم که آره ، خود عشقه مطمئنا"

قاصد فاصله ها بود ...خودشم زد زیر گریه

با صدای پر غم گفت:شاعرت داره می میره

شعرات رو ازش گرفتم...توی قلبم جا گذاشتم

توی اون یه راز غم بود که باهاش آتیش گرفتم

اینو شاعرم سپرده ،بزارم تو قلب خسته ام

گلها که به زردی رسیدن ، مزه ی مرگ رو چشیدن !!!

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:16 توسط گل خانوم| |

شکوه ای نیست

    شکایتها تموم شده ، بهانه ای نمونده ....

آخه می خوام بدونم ...چرا شکایت ؟ وقتی کسی برای شکایت نیست؟

چرا بهونه وقتی بهونه گوش نواز نیست و حتی چرا گریه وقتی گریه  چاره ساز نیست ...

چیه در عجبید ؟ که چرا این دخملیه ییهویی متحول شده ؟ خوب آدمها از هم تاثیر میگرن دیگه ! مگه نه؟!!!

دیروز تحویل داغی بودم ...روز خیلی خوبی نبود ...این نهندس محمودزاده عجیب کلید کرده بود ازم همش ایراد می گرفت ...ناراحتم کرد دیروز خیلی ...دلم گرفت خوب...

اما ایرادی نداره ...درست میشه خوب ...بی خیال !!!

روزام داره خوب میگذره ...مث وقتی که آدم از حموم میاد بیرون و یه رخوت دلخواه داره ...یه آرامشی که از تماس آب بدنت حس می کنی ...متوجهین چی میگم دوست جونیا!!! نمی دونم چقده می تونم منظورمو برسونم ! خلللللللللللللاصه اینکه ...قشنگه

به قول یه دوستی که میگه :قشنگ تعبیر عاشقانه اشکال است

می دونم دارم گنگ می نویسم ...نمی دونم چمه ! دوستتون دارم دوستای همیشه همراهم !

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:10 توسط گل خانوم| |

چلام بلیکم

خوبین دوست جونیها ...این روزا خیلی بی معرفت شدم و بهتون سر نمی زنم ...راستش فقط علتش تحویل داغی و کار نیست ...اما دلیل اصلیش رو هم نمی تونم بگم ...اتفاق خاصی نیفتاده که بخواد نگرانتون کنه ! فقط اینقده بهتون بگم که الان خوشحالم ...یه کوره راه که می دونم به راه اصلی ختم نمیشه ...اما منو خوشحال کرده و همین برام کافیه ! الان هم نمی خواستم اینا رو اینجا بنویسم ولی دیدم بی انصافیه اگه تو خوشحالیم شریکتون نکنم ...آخه شما رفیق غمهام بودین ...

دیگه بهش فکر نمی کنم ...با ذهنم کنار اومدم (تقریبا") که یه قسمت از گذشته باشه برام ...گذشته ای که چه خوب و یا چه بد مال منه ...و نمیشه جی حل مسئله ...صورت رو پاک کرد ...این یکی از اصول زندگیه !

فعلا نمی تونم در موردش بیشتر بحرفم ...چون خودم هم نمی دونم چرا اینقده روحم آزاده !یه جور گیجی ...یه مدل گنگی خاصه ! شده تا به حال یه رخوت دلخواه داشته باشین ؟  یه سستی ...قشنگه ...می دوستم این حالت رو !

و اما دوستتون دارم ...دوستای ندیده اما دوست داشتنی من !

آلما قرار بود یه ایمیل برام بفرستی ....دیدی از من هم بدقول تری؟!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 7:43 توسط گل خانوم| |


Design By : Night Skin