تبليغاتX
دل نوشته های من
طبق گفته خود آلمایی ...امروز عقد آلما جونم هست ...خواهری برات یه دنیا خوشبختی آرزو می کنم ....همیشه همراه شدنتون مبارک ...برات بهترین ها رو آرزو می کنم  ...برای تو و همسریت ...

**************************************

**************************************

دیرزو کلاسی بود که با امید داشتم و حذفش کرده بودم ...همکارام رفته بودن ...می شنوم ...دلم میگیره ...بچه ی لاغرمن (!) نه مال من نیست ... اون زندگی تموم شده ... هم سر کلاس بوده ...چقدر وقتی ازش می شنوم حالم گرفته میشه ...خوشحالم که سر کلاس نبودم ...خوشحالم !

همین که صحبتهامون با خانوم همکار به نقطه میرسه ...عزیزترین میتله ...میگم رسیدی ؟...رفته یه مسافرت کاری ...صبح  خیلی زود راه افتاده ...کلا این هفته رو نصفه و نیمه تنهام ...مسافرته همش !...

میگه ...مگه مس مسم رو نگرفتی ؟میگم نه ! میگه چرا صدات گرفته ...میگم خوبم ...یه ریزه اصرار میکنه و منم تعریف  می کنم ...چیزی نمیگه ...یه ریزه حرف میزنه ووو تهش موقعی که باید قطع کنه ...مث همه زمانی که حالم بد میشه و دارم به امید فکر می کنم و اون با حوصله به حرفهام گوش میده ...میگه : "به من فکر کن ...به من !"

میگه ما کنار همیم ...تو خوشی و غم ...تو خوشی که هر کسی می تونه باشه ...خوشی و غم ! نمی خوام تو خودت بریزی ...بغضهات رو قورت نده ...بریزش بیرون ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 9:11  توسط گل خانوم | 

نمی دونم چرا... ولی حس می کنم حرفی برای زدن ندارم ...برای همین فقط روزانه می نویسم ...روزام دارن تکراری میشن ...هر چند که یه چیزایی اذیتم می کنه اما باهاشون  یه جورایی کنار میام ...و زندگی در حال حاضر یعنی همین ...کنار اوومدن !!!

همه پنجشنبه رو خونه موندم ...توی یه جای گرم خوابیدم ...تااااااااااااااااا غروب ...هوا که گرگ و میش شد ...دیگه بیدار شدم اما از جام تکون نخوردم ...عزیزترین هم که برنامه داشت و اداره بود ...شب هم که رسید خونه خسته و کوفته ...دلم نیومد بیدار  نیگهش دارم ...اماخودش که یه ریزه استراحت کرد ...تلید و حرفیدیم تااااااااااااااااا ۲:۴۷ صبح جمعه ...

من یه ریزه دخملی بدی شدم و همش بهونه گیر...اونم تحمل میکرد خووووووو...

جمعه هم آش رشته پزوندم ...مامان قرار بود بره عروسی ... منم تا ۸:۳۰ خوابیدم و بعدش هم با عزیزترین صحبت کردیم تاااااااا ۱۰:۳۰ بعدش هم رفتم دنبال کارای آش ...قراربود خواهری هام بیان خونمون ...ولی از اونجایی که انگار قسمت نیست که ما خواهریها دور هم جمع شیم ...بهاره که دیر وقت  اومد...اونم چی با شوشو و بچه اش ...اینقدر دخمل خوبی بودم شام هم پزوندم و خاطره و بهاره با شوشوهاشون و بچه هاشون ...خونه ما بودن (بدون مامان و بابا ) ...خوب بود ...خوش گذشت ...هر چند که آش ایندفعه هم خوراک خاله  ها شد اما خوش گذشت...با اینکه یه ظرف کوچیک خوردم اما بدجوری روی  دلم نشست و شام هم که عین قحطی زده ها (آخه وقتی همه کنار همن نمیشه نخورد ...بهم خوش میگذره خوووووووو) افتادم به جون برنج و قیمه ...حالا نخور و کی بخور؟!!!

خلاصه اینکه حسابی خسته شدم ...همش داشتم فک میکردم چطوریه که خانومای شاغل همه کارای خونشون (*البته بیشتر کاراشون *) راست وریسه و خونه تمیز و مهمون داری هم به راه و غذای شوهر هم که همیشه حاضر ...حالا برای بعضی ها این وسط بچه رو هم اضافه کن ... فک می کنم این وسط تعداد کمی هستن که خودشون یادشون نمیره ...

جمعه شب هم عزیزترین برنامه داشت و دیر اومد خونه و هم اینکه من خیلی شل و وا رفته و خسته بودم ...تازه معده درد هم داشتم ...اینطوری شد که دیگه ۱۱ خوابیدم ...

همین دیگه ...دوستتون دارم دوست جونیای خوبم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:39  توسط گل خانوم | 
 

دلیل اینکه آرومم ...

               امید لمس دستاته ...

                      همین لبخند پنهانی...

                                          کنار لحن گیراته
دلیل اینکه تنهایی...

 همین دستای تنهامه...همین دنیای تاریکم... همین تردید چشمامه.

**************************************************

کارامو تا یه حدودی انجام دادم ...یه ریزه خورده کاری دارم ...که اگهه حوصله کنم و تحمل ...و همه شونو صفر کنم ...فقط می مونه کارای روزانه ...

این روزا یه جوریم ...سر گور آرزوها ایستادم ...آرزوهایی که با دستای خودم کشتمشون ...نمی خوام احیا شن ...نمی خوام که باشن !!! اما می بینم هی قد علم می کنن و من هی سرکوبشون می کنم ...هی میام که دربارشون حتی حرف برنم اما یهویی قورتش میدم ...واقعیت دهن کجی می کنه و من می مونم یه دنیا تنهایی ...یه دنیا تردید تموم نشدنی...

بی خیال ...هیچ چیز مهم نیست ...همین که میگذره خوبه ! هر چند که دوست ندارم اینطوری بگذره اما ...نه پایانی هست و نه در حال حاضر چاره ای !

دارم گنگ می نویسم می دونمم ...

حرفهایی هست برای نزدن ...حرفهایی که هرگز سر بر ابتذال گفتن فرو نمی آورند

وسرمایه  هر انسانی به اندازه حرفهایی است که برای نزدن دارد ...

دوستتون دارم دوست جونیای ماهم !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:37  توسط گل خانوم | 

روحم از بار میوه ی پخته اش سنگین است ...

 

 

یه چند روزی نیستم ...کلی کار عقب افتاده دارم ...که بایستی حتما بهشون برسم ....از استرس های  نیمه شب به خاطر  کارای انجام نداده که گاهی نمیزاره بخوابم و تو خواب ولم نمی کنه ...خسته شدم ...بهتره یه سامونی بهشون بدم ...

ولی به کامنت هاتون جواب میدم ...فقط نمی تونم یه ریزه ...اونم یه مدت کوتاه ...بیام پیشتون ...دوستتون دارم دوستای خوبم ...می دونستین اینو؟ ...بوس روی لپای خشگلتون ...

 می بینم مسیر زندگی بچه ها داره عوض میشه و من می ترسم ...هر چند مسیر زندگی من مدتیه که یه کوچولو از راه اصلیش منحرف شده ...اما یه جاهایی می ایستم ... و من الان زمان زیادیه که یه جا ایستادم ...منتظر یه دست مسیحایی هستم ...میشه دستمو بگیری ...چشامو ببندم و پشت سرت حرکت کنم ...تا از این کوره راه بیام بیرون و به یه شاهراه برسم ...میشه؟؟؟!!! آخه من گم شدم ...

گم شدم در میان خویشتن!!!

 

نیاز دارم ...نیاز رو حس می کنم ...نیاز به بودن ...کم دارم ...هیچ چیز کامل نیست ...همه چیز نصفه و نیمه اس ...همه چیز ....

                                         روحم از بار میوه ی پخته اش سنگین است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 9:4  توسط گل خانوم | 

صبح به زور از خواب بیدار شدم …کی گفته که خدماتی ها باید حتما باز باشن …مدیرها برن عیش و نوش و ماها  باسیتیم سر کار؟

تعطیلات بد نبود …عزیزترین چهار روز کنسرت داشت و مرتب اداره بود …هر چند ازم غافل نمیشد ولی برام یه ریزه سخت بود …آخه وقتی که کاری نداره همه زمانشو با منه ! و این که چهار روز پشت هم نباشه سخت بود ..اما خدا رو شکر این کنسرت لعنتی (هر چند صداهه خیلی قشنگ بود) تموم شد …

دیروز غروب رفتم خونه مامان بزرگی…بعد هم با مامان برگشتم …دوست پسر تلفنیه بود یادتونه …فک می کردم ازدواج کرده …اما گویا اشتباه کردم …آخه دیروز تو راه که دیده بود منو اومده بود سراغم …

امروز صبح به زور از جام بیدار شدم اینقده که عزیزترین دوبا تلید و به زور بیدارم کرد تقریبا …عین کنه چسبیده بودم به پتو …مگه جدا میشدم ازش ؟!!!

اومدم سرکار …و طبق معمول این مدت اینجا هم سوت و کوره …به حسن تلیدم تا به آشناشون بگه جنسشون اومده و اینها …توی فروشگاه بود …شصتم خبردار شد …امید اینا رفتن تهران …

الانه که داشتم میاومدم سر کار …با عزیزترین می حرفیدم…تا برسم سرکار …طبق معمول هر روز …رسیدم سرتوکلی …دستامو گذاشتم توی جیبم و سرمم انداختم پایین داشتم به حرفهای عزیزترین فکر میکردم …انگاری یه چیزی بهم گفت سرتو بگیر بالا …سرمو که بالا گرفتم ماشینشو دیدم ..خودش شت رول بود و یه خانومی هم کنارش …اما چشمهای من فقط به صورت سنگیش خیره شد …تا زمانی که بره …نیگاه کردم …نمی دونم چرا مث همیشه به صورت دختره درست نیگاه نمی اندازم ...هر چند مهم هم نیست ...(نوش جونش)

منگ منگ فقط نیگاه کردم  …فک نمی کنم منو دیده باشه ! آخه نمی دونم چرا از پیاده رو داشتم میرفتم برخلاف همیشه !!!

بدون قوز …سنگی و جدی …و آروم …نشسته بود …فک کنم داشتن از تهران برمی گشتن ! ناراحتم …ولی گریه ندارم …فقط منگم ...همین …(هرگز نمی تونم ببخشمش حتی لحظه مرگ ...حتیاگه خوشبخت ترین زن دنیا باشم ...هرگز..منتظر روزیم که ... )

خدایا کمکم کن ! بزار سرپا شم …آخه از روزی چند مرتبه مردنم چی عایدت میشه ؟!!! اگه گناه کبیره هم کرده باشم تا به حال باید ازم راضی می شدی…فک نمیکنی کافیه دیگه ؟!!!

دومرتبه جلوی شرکتمون تصادف شد …برم ببینم دیگه چه خبره !!!بگو آخه مگه تو فضولی دختر؟!!!فعلا دوست جونیای خوبم

*****************

بعدا نوشت:

"تا زمانی که بره …نیگاه کردم …نمی دونم چرا مث همیشه به صورت دختره درست نیگاه نمی اندازم ...هر چند مهم هم نیست ...(نوش جونش)"

دارم نوشته هامو میخونم  ...چقد از جمله ام بدم میاد و دلم از جمله ام میگیره

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 14:51  توسط گل خانوم | 

سلام دوست جونیهای خشگلم ...

یه چند وقتیه که با خودم درگیرم ...فک کنم یه یک هفته ای شده باشه !روزام  میگذره ...یه کم همه چیز ریخته به هم !

خدا که به ندرت پیش میاد صدامو بشنوه ...اما مهم نیست من پررو تر از این حرفهام !

دیروز یه ایمیلی گرفتم برامون کلاس گذاشته بودن ...منو دو تا از همکارام ...تو لیست اسم امید هم بود ...منم چون نمی خواستم دومرتبه همو ببینیم کلاس خودمو حذف کردم ..به همین راحتی به همین خوشمزگی ...مگه اعصاب فولادین دارم من !!!نمی دونم بالایی ها چرا اینقده بیکارن ...هی فرت و فرت کلاس می ذارن ...دهه ...

در راستای بی حوصلگی دیروز عصر نیومدم سرکار ...باید صورتمو می دیدن ...چقده شتیل شلخته شدم ...رفتم ترتیب ابروها و پرزهای صورت رو دادم و الانه احساس سبکی می کنم ...بسیار

دیشب شوهر خاطره بهم میگه فک نمیکنی اینهمه لباس تیره کافیه ! دقت کردی مدتهاس این تن به خودش یه رنگ روشن ندیده ؟!!  ...

خوب اینجوریه که تصمصیم دارم  یه چند تا بلیز دخترونه بخرم ...که باورم شه هنوز ۲۲ سالمه نه به قول یه دوستی ۹۲ سال

امروز ظهریه رفتم نهار خونه بهاره ...خوش گذشت ...تا برسم خونه شون با عزیزترین صحبت کردم ... یه ریزه حال گرفته ام برگشت سرجاش . تقریبا به راه شدم ...همین روزاس که اینو هم با خلق و خوی های گندم و فکرهای مالیخولیاییم بپرونم ...

یه چند  روزی بود فکرهای اجق وجق ...ولم نمی کرد ... چرا من اینقده می ترسم؟ چرا اینقده از نیگاه کردن به آینده می ترسم؟ صبحیه  حسن تلفن کرده بود قیمت  یه جنسی رو بگیره و ببینه آیا ما داریم یا نه !!! همین که دارم جوابشو میدم ...صدای امید رو می شنوم ..سرحال ..شاد ...(یعنی به آرامش رسیده ؟!!! )چرا یادم نمیره این تن صدای مردونه ...انگاری تازه یه ساعت پبش از اینها این صدا رو شنیدم ...دلم می گیره و هی بغض می کنم ...هی به خودم فشار میارم ...هی تو دلم می گم کاش زودتر حسن قطع کنه ...و بالاخره قطع میکنه ...فوری تلفنم میزنگه ...عزیزترین پشت خطه ...میشینم به تعریف و اون مث همیشه صبور ...گوش میده ...میگم بغض دارم ...میگه تو محیط کار؟؟؟؟ منم قورتش میدم ...غم باد گرفتم ...از بس بغض قورت دادم ...بهش میگم شاد بود ....حرفهام که به نقطه میرسه ...اون شروع میکنه به حرف زدن ...میگه معلومه که شاد بود ...چرا نباشه؟ اون داره توی حال زندگی میکنه ...قبول کن که فراموشت کرده ...قبول کن که اون رفته ...گذشته تموم شده .......

حالم نسبت به دو سه روز پیش خیلی بهتره ...ببخشین اگه پست قبلیم ....تو گلوی خیلی هاتون بغض رو جا گذاشت ...معذرت می خوام  

 

دوستتون دارم دوستهای خوبم !ممنونم که تنهام نمیذارین ...خدا رو شکر که شماها رو دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 14:24  توسط گل خانوم | 

 

شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود

و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه

ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت

ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت

شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود- اما-

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

ازآن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را و

بسوزانند

شود مرهم

برای دلبرش آندم

شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و

به ره افتاد

و او می رفت و من در دست او بودم

و او هرلحظه سر را

رو به بالاها

ت
شکر از خدا می کرد

پس از چندی

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت

و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت

به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من

برای دلبرم هرگز

دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

نمی فهمید حالش را چنان می رفت و

من در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟

نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

که ناگه

روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را با سنگ خارایی

زهم بشکافت 

  اما ! آه

صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد

زمین و آسمان را پشت و رو می کرد

و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را

به من می داد و بر لب های او فریاد

بمان ای گل

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل

ومن ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد

***********************************

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت

چیزی برای گفتن ندارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:11  توسط گل خانوم | 
چه تفاوت دارد

چه تفاوت دارد

 چوبه ي دار من و تو صليبي باشد

       يا درختي كه به هر شاخه ي آن

                       ميوه ي كالي پيداست     ....     ميوه بايد برسد

                       تا كه شيرين شود این مرگ    ...    براي تو و من

چه تفاوت دارد

   كه مرا جامه ي اطلس به تن، اركيده بدست

               يا كه با يك كفن ساده به خاكم بدهند؟

                         گوئی اين خانه مرا كم دارد  ....   تا بر اين سنگ سياه حك بشود:

                         كه فلاني در فلان تاريخ آمد به جهان

                         و در اين قطعه به خاكش دادند    ....       و پلاكش اين است 36

                                                            روحش آمرزيده شود    ...    و همين

                  تو بگو،

                   چه تفاوت دارد     ....      تاج گل بر در اين خانه برند

                   يا که هی در بزنند           ...     من كه آنجا نيستم

                                   تو بگو هر كه دلش خواست مرا ياد كند

                                    شب جمعه

                                    پشت هر چراغ قرمز كه نگه مي دارد

                                     شاخه اي گل بخرد،بو کند 

                                      حالش را ببرد.

 بعدمرگم ....چه تفاوت دارد

تو بيايي در اين خانه و زاري بكني

اشك تو آن هنگام   ....    از من مرده چه دردي را دوا خواهد كرد؟

من كه هستم حالا

و همين حالا،

همين حا لا تو را كم دارم.

***********************

تو دفتری که یه موقعی ازت می نوشتم و همین الان انداختمش دور ...یه نامه از ترانه پیدا کردم...فک کنم مال آبان ۸۴ بوده باشه ! نوشته بود  تازه از تنور در اومده ...شعر بالا مال ترانه میلادیه ...

الان که خوندمش بیشتر حسش کردم ...بار اول که خوندمش اینهمه برام قشنگ نبود که الان هست ...یه جورایی شرح حال نوشته اس ...گاهی فک می کنم اگه هزار مدل تلافی بینم ..اگه حتی یه آدم خیلی خیلی بهتر از اونو داشته باشم ...بازم چه تفاوتی داره؟ روحی که الان ازم داغون شده ...غروری که لگدمال شده ...روزای خوشی که میتونست ثمره داشته باشه و نداره ...دومرتبه برمیگرده؟ نه هیچ چیز به گذشته برنمی گرده ...و من تنها تر از دیروز می مونم ...از پیری می ترسم ...از تنهایی می ترسم ...هنوزم گاهی نیمه های شب بیدار میشم و ناخودآگاه اسمش میاد که بیاد رو لبم ...اما یادم میاد الانه یکی کنارشه ....و بغضه که خفه میشه تو بالشت ...و حتی گاهی حس گناه !!!

روزای رفته برنمیگرده ...حتی اگه من همیشه خوشحال باشم ..حتی اگه بهترین آدم رو کنار خودم داشته باشم ...آخه الانه دیگه فصل تجربه نیست ...فصل شیطنتو زمین خوردن تموم شده ...باید زندگی کرد ...باید ... هر چنر که شادابی من ...بالا و پایین پریدن و ورجه و ورجه کردنام دیگه برنمیگرده ..بی حوصلگی مهمون همیشگی شده انگاری ....

وسط خنده های بلند یهویی یادت میاد که چی شده و خنده رو هم قورت میدی ...

نمی خوام شکایت کنم ...اوضام به راهه خدا رو شکر...دله دیگه یه موقع هایی میگیره ...همه چیز آرومه ...

******************************

الانه دارم با عزیزترین می حرفم ...میگه رابطه ات رو با اون بالایی خوب کن ...گاهی اوقات به یه تار مو می رسونه اما قطع نمیکنه !!!

داره خدا رو شکر می کنه ! میگه تو نمی خو.ای شکرش کنی!!! با خونسردی می گم نه !!! اونم میگه لابد دلیلی داری ...آره ؟!!!میگم نمی دونم ...

شاید روزای قبلم دیگه برام تکرار نشه ...شاید عمر رفته ام دیگه برنگرده اما احتماش هست که روزای بهتر از قبل منتظرم باشه ...ممکنه یه روزی اینقدر خوشحال باشم که دیگه حتی نخوام به گذشته یه نیگاه هم بندازم ...البته همش احتماله و اگه این احتمالات نبود شاید تا به حال مرده بودم ...

خدایا شکرت ...برای همه چیز ..برای زنده بودنم ...برای عذاب کشیدنم ...برای آرامشی که فقط گاهی مهمون دلمه ! برای همه لذت هایی که می تونست مال من باشه ...برای همه چیزایی که همیشه نصفه و نیمه بوده ...برای درد جسمی که هر روز مال منه ! برای درد روحی که تازه داره کم کمک بهتر میشه و هر وقت که میاد تو سرم انگاری همین الان اتفاق افتاد ...برای همه چیز ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:0  توسط گل خانوم | 

چشمهاتو که می بندی و وا می کنی می بینی آخر هفته اس ...روزا به قدری پشت هم می دوون که تو اصلا متوجه نمیشی ...خدایا دارم پیر میشم ها !

تو عقد مائد هم همه فک می کردن متولد ۶۲ هستم ...میلاد اومده اینجا(پسر یکی از همکارامه ) بهم میگه چقده قیافه ات معقول شده ...خانومانه شده ...چقده دلم میگره ...زمان داره میگذره و من سرجام ایستادم ...فصت زیادی نمونده ...انگار کن که به یه مریض سرطانی بگی تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیستی ...همیشه دلم می خواسته با یه آه و دم اونم توی خواب تو خونه خودم بمیرم ...اما الان مدتیه دارم فک می کنم چقدر خوب میشد اگه یه ریزه زمان  تا  مردن داشتم ...تا شاید کارای انجام ندادهر و انجام بدم

اما الان میبینم انگار به پاهام زنجیر وصل کردن ...چقدر دلم مسافرت می خواد ...اما شرایطش نیست ...چقدر دلم دور دور می خواد اما پایه اش نیست ...چقدر دلم حتی تنهایی می خواد اما اونم شرایطش نیست ! پس شرایط چی هست ؟ اینم شد زندگی که مجبوری سر جات بایستی ؟ تکون نخوری از جات؟مث آدم منگی که با گنگی به اطرافش نیگاه میکنه و می بینه شیر آبو نبسته و همه خونشو آب گرفته ...و نم یدونه باید از کجا شروع کنه وهمون جا میشینه و زار میزنه ...شروع دوباره سخته ها ! ...می ترسم ...از این فسیل شدن می ترسم !

تازگی ها نم یدونم چرا اینقده برام مهم شده ...که چرا پیر شدم ...که چرا از شادابی تو صورتم خبری نیست ...که چرا پوستم زمخت شده ...که چرا ته دلم خالیه ! چرا هر وقت می خوام دعا کنم می بینم ته دلم هیچی نیست ..انگار آرزویی نمونده ...انگار هیچی ته دلم نیست ! ...

سر ظهریه دیروز مامان داشت شله زرد درس میکرد برای هیئتشون ...میگه بیا همش بزن ...یه حاجتی بخواه ...میرم هم بزنم ..اما هیچی دلم نمی خواد ...بی آرزوئم  ...خیلی بی آرزو ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 11:7  توسط گل خانوم | 

یه وقتایی خیلی حس می کنم که چیزی نیستم ...کمم ...ناچیزم ...از وقتی امید ترکم کرد و رفت ...این حس پررنک تر شد ...بچه که بودم خیلی تپلی و سیاه بودم ...همیشه به خاطر سیاه بودنم غصه می خوردم ...شعر می نوشتم اما از اینکه برای کسی بخونمش خجالت می کشیدم که نکنه بی مقدارو ناچیز باشه و بخوان بهش بخندن ...سیاه قلم کار می کردم ...اما هیچوقت کسی ندیدشون ...که نکنه مورد تمسخر باشم !!! کتابام مرتب تر از همه بچه های کلاس بود اما  اگه معلممون  کتاب از کسی می خواست هرگز مال خودمو نمی دادم ..نکنه بگه چرا کتابت چرا اینطوریه ...

هنوزم این حس هست ...هنوزم ناچیز بودن رو حس می کنم ...هنوزهم گاهی موقع حرف زدن تو جمع پت می شم...هنوزم  به سختی دوستی انتخاب می کنم ...انیقدر که تو دنیای واقعی فقط مائد رو دارم و شماها رو ...اینجا !!

اغلب ساکت بودم و کمتر اظهار نظر کردم ..که مبادا بی ربط بگم و بخوان بهم بخندن !!! از حقم دفاع نکردم که مبادا حقم نباشه و ...

الان هم همین طوریه ...خسته شدم ...از خودم ..از فکرهام ..از بی مقدار بودن و ناچیز بودنم ...از اینکه هیچ چیزی نمی دونم ...از اطلاعات فوق ناقصم !..از اینکه خوب حرف نمی زنم حتی ! از اینکه تاثیر پذیرم و نه تاثیر گذار ...همه اینها اذیتم می کنه ...و شاید خیلی چیزای دیگه که نمی تونم اینجا هم بنویسمشون !!!کاش میشد بعضی چیزا رو تغییر داد ...فکر می کنم خیلی از نظر روحی دچار مشکل شدم ...اختلال روحی ...که تو رفتارم هم بی نهایت تاثیر داره !!

چرت و پرت نوشتم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:25  توسط گل خانوم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شقایقم ...آبان 88 ، بیست و دو سالمو تموم می کنم ...بنا بود زندگی رو شروع کنم که دوستش داشتم اما خدا نخواست و نشد ...و هر چند تو این رابطه خیلی چیزها رو از دست دادم ...اما قراره منبعد زندگی کنم چرا که هنوزم آدمهایی هستن که دوستم دارنو من هم دوستشون دارم ...

پیوندهای روزانه
شکلک
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
88/03/01 - 88/03/07
88/02/22 - 88/02/31
88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30
88/06/01 - 88/06/31
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
پیوندها
دخملی جونم
سفید برفی
خاله ریزه
آلما جونم
مریم مامانی
شهناز گوگولی
شهلا جون
آرزو جونم
بهناز گلی
مونا خانومی
شیطونک عزیز
پریناز عزیز
سارا سارا خانوم
شقایق و حبیبی عزیز
گلی جونم
حدیث جون
شیما جون
آلما جونمممم(پرشین)
سانیا خانومی
آقا سلمان
فاطمه جون
خورشید خانوم
ساره جون
جوجو جون
غزال جونم
تسنیم خانومی
تارا جون جونی
پریا جونم
خانوم پ پ
آرم و حلما عزیز
نسا جون
سرخابی خانوم
تنهاترین جونم
آقای "مهم نیست"
گل بهار خانومی
مینا جونم

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM